آن زمان که خواب کوچ میکند از روی پلک هایم برای یافتن خود
به این نتیجه میرسم در بین این کنکاش های ذهنم
که هیچ بزرگ نمیشویم
فقط گذر زمان صفحه به صفحه برمیگردد بر وجودمان
که گاهی اثرش می شود چین و چروک سر و صورت
و گاهی سفید موهای
و گاهی خمیدگی هیکل...
و ما دائم در حال فرار از این تغییرات جسم
اما به کجا نمیدانیم...
شاید به جایی که تغییری حس نکنیم
اما کجای دنیا هست که این ویژگی را در خود داشته باشد؟
گاهی حس مرگ یه امید هست
امید به جایی که تجربه ای نو باشد
به هر حال تراکم سال ها در بدنمان سنگین هست
و سخت میشه گاهی این طرف و آن طرف بردن ها
پس بیشترین کاری که هر روز میکنیم پیر شدن هاست
و ما چه با جرات این کار را هر روز بی سرو صدا انجامش می دهیم
پس کمی به خود بیاییم
و خانه را در خویش پیدا کنیم
جایی که به آن تعلق داریم
و بیش از همیشه در احساس آرامش داریم
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی