که سایزش از تن من بشتر حتی آستین تمام خوشبختی هایش بلند تر از آستین افکارم
و همسایه ظاهری خوشبخت در بین چین های صورتش لبخندی غمناک
و صدای آواز پرندگان امسال غریبانه
و خوبی زندگی در چیست؟
که در مداری تکراری دائم میچرخد
و ما چه ساده لوحانه به آن معنی میدهیم
بگذارید جویای حقیقت باشیم، و شک کنیم به هرچه پیرامون هست
به فراموشی بیشتر نیاز دارم چرا که قلمرو دگرگونی ها نا محدود نیست
سالهاست تمام شهر رفته با پاهای بی منطق
برای نابودی..
با خود خداحافظی کرده ام در شهری که سالهاست مرا در آغوش داشت
تمام دانایی ام و تمام فرهنگم جا مانده اند
در یقه ی پیراهن فرزند نا امیدیها
و هیچ استعدادی نمانده به جز هدیه زمستان (خواب)
وقتی که مرا تمام خواندی
باور مکن فقط به احترام بهار بایست
تا زیر سایه های زمستانی این حس نفسی تازه کنم
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی