و شب و روز در پی هم
و مشکلات دست تو دست شمس روزگارم
و فریاد پیام هایم هنوز سکوتی بیش نیس
و من دلخوشی میزند زیر دلم از همه ی این گرفتاری
خود را به دل طبیعت می سپاریم
با سازی که شاید لحظه هایت را نوازش دهد
و نگاه مارال گونه طبیعت هنوز چرت صبحگاهی سرد را زیر چشمانم به یادگار می گذارد
شاید بزرگ مرد کوچک تنها رفیق دلخوشی این روزهایم باشد
که تا صبح می سراید ترانه های دلنشینش را
مهربانی لبریز است در نگاه پدرانه،
که پرده ها را یکی یکی برای دلخوشی ما عوض میکند
تا آهنگ دوست داشتن ها را بیاموزد بر فرزند
و حرف ها زیاد برای زیبایی و دنیا
که تقسیم کرده ایم تمام لحظه ها را
انگار در آن واحد در دو مکان کامل از هم جدا زندگی میکنیم
شاید لذت زندگی دومی بیشتر از اولی هم باشه
دائم دنبال ممبر و فیک زدن
با هر ترفتدی جذاب میکنیم خود را در دومی
هر روز کانال به کانال عوض میکنیم خود رو با متن های بی روح
و چه گروه هایی که الکی دلخوشیم برای باهم بودن ها
که لحظه ای هم قدرت هم اندیشی نداریم
در واقع دنبال چی هستیم نمی دانیم
فقط این باشد که بگذرد این شب
و ما نزدیک شویم به آخر هفته
برای یافتن دلخوشی هایمان
می شماریم با بزرگ مردی کوچک تمام زیبایی ها را
گاهی پنج می آید به سهم من، و گاهی یک به سهم او
و این عدد ها دلخوشی های ساده ای هست از دنیایی ما
که قابل تحمل میکند ما را بر بلندی های دوار دنیا
و یا در اوج کشتی گرفتار در طوفان زمان
بگذار خوش باشیم در واقعیت ها
باز سفر در پیش بگیریم از هر آنچه که بهش دلخوشیم
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی