و راه در پیش میگیرم به دنبال سرنوشت
شاید ندانم در کجا زمان جا مانده ام
اما همزیست خوبی شده ام با چرخش مدار روزگار
شاید تجسم فرا از این حصار هستی
تنگ باشد و تاریک
اما سیر در فرا این حصار جسم
چرا ناممکن باشد از این خیال بی انتها
شاید من تنها موجود خاکی این کره نباشم
که دعوت فریاد سماوات را پذیرفته باشد
گویا جهان فراتر از حس من باشد
که رسیدن ها اینقدر در بی نهایت ها تعریف میشود
در پس هر حقیقت گویا هزاران حقیقت ها باشد
انگار پرده در پرده شده این حقیقت ها
و ما آدم ها بی اراده تر از آنیم که در پی حقیقت باشیم
شاید چیزی شبیه تلنگر هر روز زتدگی را می تکاند
اما،کجا خوابمان برده که هیچ حس نداریم
از تمام چیزهایی که بهانه ای هست
برای رسیدن ها..
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی