هیچ حرفی به زبان نمی چرخد
گویا سکوت گرفته این دهان در این غربتی ها
چه زود فراموش میشود انسان
در خود...
و هیچ به یاد نمیاورد از دیروز هایش
چقدر دلتنگی میاورد این فراموشی ها
چگونه میشود گم شد در خود
و هیچ نشناخت خویشتن را
و زندگی...
میچرخد در طول این عمر
و عمر چه گرانبها بود که از دست میرود
کاش میشد لحظه ای
در سکوت خویش
در خود بود و به خود مینگریست
و تمام جاده های عمر را لحظه ای قدم زد
و به تمام جا مانده های این مسیر سلامی دوباره داد
کاش میشد
گفت ...
گفت که زندگی بهانه ای بود برای لحظه ها
پس زندگی گذر است به امید خوش بودن همه در این گذر
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی