خرید بک لینک
سال که نو می شود

زمین نفسی دوباره میکشد،برگ ها به رنگ در می آیند و گل لبخند می زند

و پرنده های خسته از سفر برمیگردندبرای مهمانی رویش سبز دوباره، برای باران و برای زندگی

آسمان خسته از زمستانه ترین حال مردم،به گوش های خسته از تهی بودن صدای باران

مژده از شنیدن و احساسش می دهد.

تا من حرف های نگفته ام را در طول زمستان برای خاکی ترین احساسم بسرایم

و با وزش بادهای احساس دردمندم،هذیان شاخه های رو به خشکی را بیدار کنم

و از خاک دل ،سوخته شاید بویی از یک امید و زندگی به مشامم برسد

و بوی باران خاک خورده منو ببرد به خلسه ی دنیایی که در آن عاشق باشم

و کودکی آزاد و بی پروا

تا دنیایم را خودم رنگش کنم،و عاشقی هایی که خودم بسازمش

خنده هایی که از مهربانی باشد و گریه هایی که پاک کنش قلبم و دامان مادرم

بوی خاک پس از باران که به مشامم بخورد در ذهنم حک شود شجاع باشم و نترس

این بوی خاک نم خورده منو عاشق باران کند و راحت کاخ رویاهایم را بسازم

و راحت بال هایم را به پرواز برای زندگی بگشایم در میان پرنده های از سفر برگشته

تا قفسی نسازم از دنیا

تا دلهرهی نباشد از آینده

و نگاهی نباشد از پس نا امیدی ها

و من عاشق باران باشم و ساده و قشنگ قدم بزنم بر روی احساس کودکانه ام در زیر باران

بدون آنکه خیالی مزاحم رویاهایم باشد

لذت ببرم از بارانش و بوی خاک پس از بارانش

و بی پروا حس کنم خاک نم خورده رو توی ریه هایم و عاشقانه تنم را بسپارم به باران

و دست هایم را رو به آسمان بگیرم و شکر کنم بخاطر این همه مهربانی ها

و دعا کنم با احساس کودکانه ام برای پدر و مادرم و کسانی که دستم را میگیرند

پ.ن:این متن درخواستی بود برای عزیزی

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

صفحه بندی