هرچند لحظه لحظه های عمر حجمی از تهی بودن را لمس میکند
گرفتارم تو بهت انتظاری که سالهاست به پایان آمده
و باز مصرع اول غزلم چه سوزناک می نوازد
و خط دل هنوز مرا می خواند با قصیده هایش
و هیچ و عبث هست تمام سایه های خیالیم
و من باز از این دایره خیال میگذرم با قسمتی که دیده نمی شوم
و موج میزنم در لحظه های سنگین نفس های اسفند
تا دوباره نخوانی مرا ،و از مقابل پنجره های فریادم با سکوت خداحافظی کنی
و مانند سنگی در بی حوصله گی از سردی سایه
غلت میخورم تا خود را به چشمه ای از بهار نو برسانم
تا بهانه ای از ماندن ها باشد
و لحظه لحظه ای از چکیدن های غزل های بی پایان در ضمیرم
و رقصی به پا کنم از حرف هایم بر روی صفحه
تا زبان خسته از گفتار چنگ زند بر روی سه نقطه های خاطراتم
تا دریایی از تصور عاشقی به زیبایی آغوشی گرم
بتابد بر سر این زندگی...
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی