و یخ بسته ی کوچه پس کوچه های این سرزمین احساسم
جاریست دانه های بلورین هر روز رقص کنان
بر ایوان کوچک خاطراتم
و از خورشید نشانه ای میجویم در بیکرانات این آسمان
تا حسم برده ام را از سایه ها برگیرد
شاید بهار نزدیک از درک من باشد
برای شکفتن ها...
و این همه سردی زمستان
کاش مرا به یخ می بست
تا گرمای هر سایه ای از وجودم پاک می گشت
و من بهار می سرودم
وقتی تمام غزل ها با سایه ای گم می شد
و زمستان نوید سفر میداد
و این همه سفر در پیش است؟!!
برای نو شدن ها
اما هنوز زمستانی ام در پس این حس
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی