تمام زیبایی هایی که با خودم ساخته بودم
سوزهایت مینوازد این تن خسته را
که آمدنت را هیچ خبری نداشت
تراوش سفیدی هایت آنقدر بر چهره ام نشسته
که دیگر خود نیز باورم شده عمری نمانده از این فصل
هیچ وقت به این اندازه
حسرت هایم را با گام هایم نشمرده بودم
به آخر منزل خویش رسیده ام با گام هایم
اما هنوز در غرق حسرت ها
شاید پاییز بهانه ای باشد باز
برای زمستانی ترین احوالم..
که برگه های عمرم رنگ باخته باشند
و با اولین سنگینی زمستان طاقتی دیگر نمانده باشد
و هنوز که هنوز هست
در زمستانه ترین روزها سراغ آفتابم
تا نه سردی آرزده ام کند و نه سایه ای
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی