انگار کویر نوردی باشم که به دنبال جرعه ای آب باشد
و طبیعت چهره ای ماندگار به خود گرفته
ولی من هنوز حس بهارم گم شده
بین ماندن ها آنقدر گیرم که هر شب دروغ می بندم به دلم
تا شاید چشم هایم روی هم بیایید
و دلم چقدر در سکوت خویش فرو می رود این روزها
و حس های بد تمام دام خویش را چه زود پهن کرده
صبح هنوز آغاز نشده حسم همچو پرنده ای بالای درخت میخواند
برای تمام دلتنگی هایم
هنوز بهار در من بیدار نشده
اما مهاجرت به سویم آغاز هست
منتظر شکوفه ها خواهم بود در وجود خویش
شاید این بهار آغاز تمام زیبایی ها باشد
بعد تمام سال های زمستانی
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی