تا به خود میایی میبینی تمام حس هایت گم شده
در پیچ و خم زندگی...
در حسرت گذشته هایی ولی باز میخوایی زمان زود بگذره
و آینده خیلی دور از تصورات ادما هست
غافل از اینکه حال خویش خراب میکنیم
و امید وارد زندگی میشود
و تو با ته مانده های ذوق خویش شادی
و با هر وزش باد بر روی برگه های زرد شده
نگران افتادن پاییز در گرمایی زندگی خویشی
غرقی در اندرون خویش با تمام دوری هایت
و ساحل امیدت پر از طوفان
و برای پهلو گرفتن و دمی آسایش هیچ امیدی در وجودت رشد نمیکند
و به ناچار به موج ها میسپاری خویش را
و چه ناجوان مردانه صخره ای امیدت به پیشواز می آیند
و تا رمقی هست ذوق کن به گرمی امید تازه وارد شده ات
که شاید روزی تو را به ساحل بکشاند
برچسب:
نویسنده: ایلیا کمالی