سخن 269
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 16:18
چه بارانی که نمی بارد بر این سرزمینم تا بشورد هرچه ناملایمتی هاست قدم به قدم سختی ها تا سر طاقچه ی خونه هم سر کشیده وچه نا مبارک شده این روزای سخت زندگی حتی چراغی به خانه روا ندارن این طاق نشین ها ما را چه شده در این لحظه های عمر که هیچ خوشی نمیبینیم بر چهره ی هم و سفرهایمان چرا مهمان نواز نیست این ...
سخن 262
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 22:47
آفتاب که بر نمی تابد این روز ها و باران هست و باران... و خزان خود را به حیاط خانه دعوت نموده و سفره ای رنگین گشوده از تمام ثروت های خویش و نم نم باران هرچی زور میزند تا بشورد این نا امیدی ها رو اما انگار چسبیده بر در آستانه ی این خانه ی دل چند صباحی میشود که هیج آشنایی بر در نمی زند تا شاید طراوتی ا...
سخن263
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 22:47
چه زود سفید کردی با مهر خویش تمام زیبایی هایی که با خودم ساخته بودم سوزهایت مینوازد این تن خسته را که آمدنت را هیچ خبری نداشت تراوش سفیدی هایت آنقدر بر چهره ام نشستهxa0 که دیگر خود نیز باورم شده عمری نمانده از این فصل هیچ وقت به این اندازه حسرت هایم را با گام هایم نشمرده بودم به آخر منزل خویش رسیده ...
سخن264
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 22:47
هر روز چمدان به دست خارج میشوم از این خانه و راه در پیش میگیرم به دنبال سرنوشت شاید ندانم در کجا زمان جا مانده ام اما همزیست خوبی شده ام با چرخش مدار روزگار شاید تجسم فرا از این حصار هستیxa0 تنگ باشد و تاریک اما سیر در فرا این حصار جسم چرا ناممکن باشد از این خیال بی انتها شاید من تنها موجود خاکی این...
سخن 261
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:28
تابستان هنوز چشم هایش به دنبال من است تا قدم های پاییز را آهسته کندبرای مهر گویا تابستان با نوای با طبل ها میشکند در کوچه و بازار این شهر و مهر اندوهناک تر از هر سالیxa0 بدرقه خواهد کرد تابستان را شاید نیازی به دهل نباشدxa0 در کوچه و بازار همینکه پرچم های سیاه برافرشته شدن مهر هم نوا با محرم پشت در ...
سخن 259
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:42
هر روز که سطر به سطر میخوانمت دنیا تنگ میشد برای تمام تمام محبت ها و چه مغرور هست این احساس محبوس در سینه ها وقتی طلوعی را رو به خاموشی میگیرد درگیر حس بودن ها عذابی هست برای وجدان وقتی وجودت هنوز سردی زمستانی به خود دارد مرا چگونه خواهد یافت وقتی تمام فال های زندگی با من رو راست نیستن!! تو شاید دل ...
سخن 260
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:42
زمان سوار بر ثانیه ها میتازد و حرم تنها نقطه ای هست که حس خواهی کرد از دنیا جلو میزنی هر روز که میگذرد بهانه ها زیادتر خواهد بود برای کسی که تمام حس هایش در کویر عریان خکشیده و بهانه هایش برای ماندن ها خروارها گرد رویش خوابیده هیچ انتظاری نیست همین فردا بهانه ای باشد برای دفن تمام حرف های نگفته اش پ...
سخن 251
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
زمان که میگذرد اما هنوز تمام حس های xa0و خاطرات گذشته میوزند بر وجودم نمیدانم قرص ماه امشب چقد از من رو درخاطرش ثبت کردهشاید تعداد ستارگان امشب کم باشد برای آتش نوشتن هایم از تو چه قدر دروغ گفته اند که زمین گرد است و من خوش خیال بر این باورها نشستم سالها شاید جهان سوم اینجا بود تو تفکراتم تو آدمایی ...
سخن 252
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
زمستان تمام قد پشت در ایستاده و یخ بسته ی کوچه پس کوچه های این سرزمین احساسمجاریست دانه های بلورین هر روز رقص کنان بر ایوان کوچک خاطراتم و از خورشید نشانه ای میجویم در بیکرانات این آسمان تا حسم برده ام را از سایه ها برگیرد شاید بهار نزدیک از درک من باشد برای شکفتن ها... و این همه سردی زمستان کاش مرا...
سخن 253
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
چه عادت بدی شده هرساله... نفس های آخر سال را شمردن!!گویا عمر سوار بر زمان میتازد بر گیسوان و سال سبزی و خرمی بهار برخویش میگیرد و من سفیدی رخسار زمستانی ثانیه های آخر سال آنقدر محکم میکوبند بر طبل دلتنگیها که یاد عزیز از دست رفته ام سفره بهاری دلم را شکوفا نمیکند بهار در راه هست... اما زمستانی ام در...
سخن 254
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
بهار هست فصل خوشبختی گیلاس تو حیاط که سایزش از تن من بشتر حتی آستین تمام خوشبختی هایش بلند تر از آستین افکارمو همسایه ظاهری خوشبخت در بین چین های صورتش لبخندی غمناکxa0 و صدای آواز پرندگان امسال غریبانه و خوبی زندگی در چیست؟ که در مداری تکراری دائم میچرخد و ما چه ساده لوحانه به آن معنی میدهیم بگذارید...
سخن 255
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
گاهی قدم میزنم در خیالم آن زمان که خواب کوچ میکند از روی پلک هایم برای یافتن خودبه این نتیجه میرسم در بین این کنکاش های ذهنم که هیچ بزرگ نمیشویم فقط گذر زمان صفحه به صفحه برمیگردد بر وجودمان که گاهی اثرش می شود چین و چروک سر و صورتxa0 و گاهی سفید موهای و گاهی خمیدگی هیکل... و ما دائم در حال فرار از ...
سخن256
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
قدر هست امشب را... در جریان الغوث هایم غرق شدن این چشم هابه هوای آسمانی شدن این دل پرسه ها میزند این نوشته هایم قدر امشب خنده های خدایی دارد به تمام آرزوهای دل... و هر کس به قدر مرتبه اش می رود امشب این ره را.. و آسمان زیر چارقد خود گرفته من و آرزوهایم را و با مهربانی خدا نوازش می کند این بنده را هم...
سخن 257
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
چه سال ها گذر کرد که عمر پی ببرد در سراشیبی این آرزو هاستکه سایه ها گم شده از تمام احساس این خاطرات شاید دیگر دیر باشد برای آفتاب طلوع غم انگیز در پس این سیاهی افکار ها دیگر تن خویش را چند وقتی هست سپرده به تیر این درخت آرزوها و دیگر طلوع چه معنایی دارد برای صبحگاهی این تن وقتی سایه ای نخواهد بود در...
سخن 258
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:01
تابستان ،چه رمانی بلدیست از من و این تفکراتمدیگر کتاب ها فریاد سر میدهند از پایان تهی بودن ها و کاغذ بی خط ، چه سفید شد آخرش اون همه شکل های داخل چرا بی رنگ ماند میترسم عاقبت این همه قصه های بی سرو ته نوشته شوند بر این پیشانی سیاه و آخرش هیچ شویم با اون همه آرزوی رنگارنگ
سخن 243
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:11
چه جسورانه قدم میزنم در انتهای اسفند هرچند لحظه لحظه های عمر حجمی از تهی بودن را لمس میکند گرفتارم تو بهت انتظاری که سالهاست به پایان آمده و باز مصرع اول غزلم چه سوزناک می نوازدxa0 و خط دل هنوز مرا می خواند با قصیده هایش و هیچ و عبث هست تمام سایه های خیالیم و من باز از این دایره خیال میگذرم با قسمتی...
سخن 244
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:11
سال که نو می شود زمین نفسی دوباره میکشد،برگ ها به رنگ در می آیند و گل لبخند می زند و پرنده های خسته از سفر برمیگردندبرای مهمانی رویش سبز دوباره، برای باران و برای زندگی آسمان خسته از زمستانه ترین حال مردم،به گوش های خسته از تهی بودن صدای باران مژده از شنیدن و احساسش می دهد. تا من حرف های نگفته ام را...
سخن 245
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:11
چه ترانه هایی که هم آواز بهار مرا با خود مینوازد این طبیعت و من غزل هایی ناتمام از همه مصرع هایی هستم که حس سرودنش را در تاریخی از گذشته ها گم کرده ام هنوز عطری از بهار در سایه های خشک و خالی از احساس مانده که جسم را دیدبانی خسته برای عمری سرپا نگه داشته چراغی بر عمر آویزانم که بی فروغ بر باور عمر م...
سخن 247
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:11
فصل ها که می آیند در تقویم تکراری و خورشید وجود بی ادعا بر کویر تشنه دل فرو می ریزد و خرداد آسمان خیال خزان فصل بهار را نوید می دهد اندیشه من متولد می شود در مدار خورشید مهربانی ها و باران آسمانی میشوید چرگینی تمام پلیدی ها را و تولدی دوباره آغاز میکنم زیر سایه مهربان ترین ها و کام اندیشه هام چه شیر...
سخن 249
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:11
تعطیلات همچون مسکنی هست که فقط بی حسی از گذر لحظه را یاد آور است و شب و روز در پی هم و مشکلات دست تو دست شمس روزگارم و فریاد پیام هایم هنوز سکوتی بیش نیس و من دلخوشی میزند زیر دلمxa0از همه ی این گرفتاری خود را به دل طبیعت می سپاریم با سازی که شاید لحظه هایت را نوازش دهد و نگاه مارال گونه طبیعت هنوز ...